تبليغاتX
ساقی

هو الحق

سلام...

« دشمنم به من گفت :*دشمن خویش را دوست بدار*. من اطاعت کردم و بر خود عاشق شدم»

my enemy said to me, love your enemy,i obeyed him and love myself*

زمانیکه این جمله رو خوندم به قدری در من تاثیر گذاشت که ناخودآگاه فریادی از هیجان سر دادم.

البته تجربه های هر فردی متفاوته ولی برای پله های ابتدایی و شاید نه برای مراحل بالاتر  این جمله   

می تونه راهگشا باشه.

در پناه حق

یا علی

+ نوشته شده توسط پياله... در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 |
هو المقصود

سلام...

" ...چه شده است شما را که اندکی از دنیا را که می یابید شاد می شوید، و بسیاری از آخرت که محروم مانده از دست می دهید شما را اندوهناک نمیکند؟

و چون کمی از دنیا از دستتان برود شما را مضطرب و نگران می نماید بطوریکه حالت اضطراب و بیتابی از آنچه از دست شما رفته در چهره های شما و در کمی شکیبائیتان آشکار می گردد؟

گویا دنیا جای همیشگی شماست و گویا متاع آن برای شما باقی و برقرار خواهد ماند!!

خطبه ۱۱۲ ، نهج البلاغه"

+ نوشته شده توسط پياله... در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 |

بسم الله الرحمن الرحیم

هو الواحد

نیک می دانم که این دور و زمان هم بگذرد      نوبت شور و شر و شادی و ماتم بگذرد

***

بگذرد هر آنچه در این دایره در حال بوده ست

اطلس و هند و کبیر و آسیا هم بگذرد

***

من نمی دانم چرا گویند بنشین و مرو     این نشستن، آن نرفتن، این و آن هم بگذرد

***

دوش دیدم آن منادی را که می دادش ندا    

 شاد نی باش و مخور غم، غم به شادی بگذرد

***

دوست دارم من نشستن بر کنار جوی آب    لیک عمرم چون حبابی رقص رقصان بگذرد

***

کاش می شد تا بگویم بر همه غوغا کنان

دیروز و امروز و فردا هم کماکان بگذرد

***

دوست دارم چون حبابی در فضا شادی کنم     لیک روزی این حباب از روی آتش بگذرد

*****

*پیاله

+ نوشته شده توسط پياله... در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 |
در اين راه هر كس تنها همراه خويش است.دستت را بايد به دست خودت بدهي.بايد از خودت در بيايي و با خودت حركت كني.اگر در خطرناكترين راهها احتمال پيروزي و نجات باشد، در اين ره نيست. در اين راه هر انسان چراغيست كه با شعله ي قلب خويش مي افروزد ، و در نهايت شعله ايست كه سر مي كشد و خاموش مي شود.
+ نوشته شده توسط پياله... در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 |
به نام خدا * هوالممتحن *** سلام يادمان باشد كه هميشه مهمترين دغدغه هاي زندگيمان ،وسيله ساز امتحان ما هستند. اگر دغدغه ي موفقيت در تجارت و كسب سود،حرف اول را در زندگي شخصي مي زند،با ضررها و شكستهاي مكرر در برهه اي از زمان،و اگر براي موفقيت در درس و تحصيل ، اهميت بسياري قائل مي شود با نمره هاي كم و گاها نرسيدن به حد نصاب ،... در معرض امتحان الهي قرار مي گيرد.پس حواسمان باشد كه در لحظه ي امتحان ، چه چيز بين قلب ما و خداي ما رد و بدل مي شود! و فراموش نكنيم كه خدا بر كن فيكون كردن هر چيز در كمتر از لحظه اي قادر است.مسير ،مسير سختي است. به قلب است نه به زبان.*
+ نوشته شده توسط پياله... در دوشنبه دهم بهمن 1384 |
يا حق هو الرحمان *** سلام چيزي از سهم زندگي ما كم نميكنند اگر به شكرانه ي بهره مندي از آن به ديگران زندگي ببخشيم. فراموش نكنيم كه قبل از آمدن به عالم فنا پذير،عهدي بسته ايم با خداي خود كه جز به آنچه برايش آمده ايم ،نينديشيم! و از ياد نبريم كه تكامل ما،در كنار ديگران بودن است. حقمان است اگر خدا خواهشهاي قنوت نمازمان را نشنيده بگيرد زمانيكه ما صداي قلب دردمند دوستي كه در لباس كلمات به زبانش جاري شده بود را ، نخواستيم كه بشنويم! *****
+ نوشته شده توسط پياله... در دوشنبه دهم بهمن 1384 |
اصرار بي فايده بود همچون انكار كه بعدها بي فايده بود؛ و چه خوب كه كسي را بالاخره فرستادي تا بگويد كه انكار چه بي فايده است. ولي در اوج، در اوج خواستن ، برآورده شد و به دنبال آن تلنگري و شرمي و اشكي و عزمي و عهدي. عهدي در مقابل حرم مقدس يكي از سيزده يارم. من طلبيده شدم اما اجازه نگرفتم، از همان ابتدا اجازه نگرفتم و وارد شدم . چرا فراموش كردم؟!!! ولي تو باز به من اشك دادي . دست رد به سينه م نزدي ...تو به من اشك دادي و من اشك ريختم اما چه خواستم؟ ” تو“ به من اشك دادي اما من براي خواستن چيزهايي غير از تو آن را مصرف كردم، آن را ريختم... . من فراموش كردم كه تو مرا خلق كردي، فراموش نكردم ها، خيالم جاي ديگري رفت. مخلوقاتت ، آنهايي كه همچون خودم هستند داشتند جاي تو را مي گرفتند و شايد مي خواستند جاي تو را بگيرند. و من چيزهايي را داشتم انكار مي كردم كه از روز روشن تو، روشنتر بودند و هستند و اگر بينا بمانم خواهند بود.... من اشتباه كردم . خواب خرگوشي را برگزيدم و چشمانم را چنان محكم فشار دادم در تلاش بستن آنها، كه به هيچكس اجازه ي باز كردن آنها را نمي دادم و هيچكس را توان باز كردن آنها نبود... و باز اگر تو مرا در نمي يافتي آنچنان در محكمتر بستن چشمانم پافشاري مي كردم كه سرانجام كور مي شدم. دوستاني برايم فرستادي. كساني كه حتي اگر از در دشمني هم وارد مي شدند به آرامي بزرگترين كمك را از طريق آنها به من عرضه كردي دوستت دارم....... و دوستاني كه با اينكه حرفهاي نوششان را چنان نيشي مي پنداشتم و به دنبال پادزهري براي واپس زدنشان به در و ديوار مي خوردم ،اما همانها بود كه به تدريج يخ دريچه ي قلبم را ذوب كرد تا باز انوار رحمت تو را ببينم و تو نيز همچون گذشته مرا مرهون لطف خود كني .... نمي دانم تو با من قهر بودي يا من با تو از در قهر وارد شده بودم اما هر چه بود فاصله ام را با تو زياد كرده بود و من از تو خواستم كمكم كني ، خواستم كه اگر اشتباه مي كنم به من بگويي، گفتم كه من نمي دانم چه درست و چه چيز غلط است، من گم شده ام. من غرق شده ام ، من دارم دست و پا مي زنم، گفتم كه تو دستم را بگير ، گفتم كه تا دير نشده اگر قرار است دير شود كمكم كن.يعني مي توان دوباره از نو شروع كرد؟ يعني مي توان مثل بهار دوباره از نو شكفت؟ شايد ابتدا تصور مي كردم كه مواظب خود بودن يعني هنگام عبور از خيابان يا مواظبت از دست و پايم كه خداي ناكرده پشه بهشان لگدي از روي محبت نزند....... شايد اينها را هم در بر گيرد اما ديروز فهميدم كه مواظبت يعني مراقبت ، يعني هواي خودت را داشته باش . مواظب باش نكند گناهي كني كه فاصله ات را با خدا زياد كند، مبادا آنقدر گناه كني كه حتي ديگر از آفريدگارت هم هم خجالت نكشي ،........ مراقب باش در اين جامعه كه ظاهر فريبان در كمين نشسته اند نتوانند فريبت دهند، نتواند تو را از ياد خدا غافل كنند، نتوانند فاصله ات را با خدا زياد كنند ، نتوانند حيايت را بدزدند....” مواظب خودت باش . من لقمه ي جويده در گلوي شما نمي گذارم. به خاطر داشته باش از خدا نخواهيد انسان شويد، بخواهيد كه آدم شويد“ و شايد باز هم اگر مي خواستم فرق آدم و انسان را بپرسم ، مي گفت ،لقمه ي جويده ممنوع! و من بايد با سختي ها به دعوا بروم تا بتوانم بفهمم كه مواظبت از خود يعني چه تا بتوانم بفهمم فرق آدم و انسان را. درست چند روز قبل از آمدن ما ، سگي به آستان هشتمين دوستم پناهنده شده بود. اين ماجرا هست و هست ماجراهايي از سنگهايي كه آنها هم با اينكه سنگند ولي از چشمانشان اشك جاري مي شود . و با اينكه حيوانند ولي تقاضاهاي بزرگي دارند. پس چرا من كه اسم انسان را بر رويم گذاشته اند خودم را به اندازه ي آرزوهايم پايين مي آورم؟ چرا نمي خواهم خودم را تا حد خدايم بالا ببرم؟ چرا فراموش كردم زماني را كه با اشتياق از خدا مي خواستم كه قرب خودش را به من عنايت كند؟ چرا فراموش كردم كه زماني بجز رضايت خدا را نمي خواستم؟ چرا فراموش كردم زماني را كه بهشت هم بدون خدايم نا زيبا بود و حتي جهنم اگر خدا بود، زيبا؟ مطلوب، دلنشين؟ چرا فراموش كردم احساس زيباي نوجواني را كه حاضر بود به خاطر خدايش........... نه ، حتي آنموقع هم حاضر نبود به خاطر خدايش دست به هر كاري بزند..... شايد دنبال بهانه بود. نفس آدمي همواره به دنبال بهانه است. او هم به دنبال بهانه بود شايد راه آسانتري پيش پايش قرار گيرد. الا يا ايها الساقي ادر كاساً و ناولها كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها شايد تازه الان بتوانم بفهمم معني اين بيت شاهكار را!... اوايل فكر مي كردم لقمه رو مي تونم جايي جويده گير بيارم و راحت قورت بدم. اما هر چه جلوتر رفتم گامي وسيع به سوي عقب برداشتم به اندازه اي كه محدوده اي وسيع از راه پيش رو آشكار شد. شايد در اين مسير هزينه هاي زيادي صرف كردم نه مادي ،... ولي نمي توانم بگويم نمي ارزيد.... فرستاده ات مي گويد از ماديات چيزي نخواهم ، براي جسمم چيزي نخواهم، چيزهاي بزرگ بخواهم ولي جسمم را هم فراموش نكنم چرا كه گاهي رسيدگي به جسم هم بر صعود تاثير مي گذارد. تاكيدش بر اين است كه ماديات را اگر به دست آوري در مقابلش دنيا هزينه هاي ديگري را از تو مي گيرد، چيزهاي با ارزش ديگري را از دست مي دهي، پس هميشه متقاضي بزرگ باش. مي گويد چرا ديگر به محيط توجه نمي كنم، چرا نسبت به طبيعت بي تفاوت شده ام؟ بايد دوباره به طبيعت پناه ببرم و ابتدا آن دو برگ سبز و زرد را به دقت نگاه كنم ببينم چه چيزي دستگيرم مي شود و بعد دوباره با طبيعت با محيط با خودم آشتي كنم.. چون حتي شايد با خودم هم غريبه شده ام . مدتي بود كرخت و بي خيال شده بودم. مدتي بود ديگر به دنبال حقيقت نمي گشتم . و وقتي اين واقعيت تلخ را از زبان فرستا ده ات شنيدم ، نفسم انكار را بهترين را توجيه ديد و انكار كرد . اما شنيد كه ” توجيه نكنيد “ و آخر قبول كرد كه دير زمانيست به دنبال حقيقت گشتن را فراموش كرده است. فرستاده ات بار ديگر يادآوري كرد كه به غير از تو دوازده يار و دوست حقيقي هم داريم كه دير زماني بود كه ظاهر فريبان و دورويان و دوستان دروغين سعي بر تسخير جاي آنان داشتند. من داشتم فراموششان مي كردم. ولي او بار ديگر خاطر نشان كرد و اطمينان داد كه در دنيا تنها مي توانم به اين دوازده دوست اطمينان كنم و با اعتماد و قاطعيت و آرامش خودم را به دست خدا بسپارم. او گفت ما علاوه بر پنج حس فيزيكي حس ديگري داريم به نام حس ششم و حس ديگري كه تنها خودش اختراع كرده بود و حس هفتم نامگذاري اش كرده بود و گفت كه اگر بتواني حس ششم را به دست آوري و از آن بگذري ،حس هفتم را به دست خواهي آورد. كه البته معناي اين را نفهميدم! و تعارضي را كه مدتي ذهنم را مشغول كرده بود حل كرد :خدا نه جسم است و نه انرژي . بلكه خدا همان حسي است كه داري ، هماني كه گاهي اوقات بدون اينكه بداني چرا، تو را در بر مي گيرد............................. . *پياله...*
+ نوشته شده توسط پياله... در یکشنبه نهم بهمن 1384 |
*بسم الله الرحمن الرحيم* به يادش و به ياريش **** يك خدا دارم و باقي همه ارزاني تو يك صدا دارم و صد حنجره قرباني تو *** گر بخواهي تو ز من اين دل پاره دل و صد شيون و زاري همه مهماني تو *** من به بوي وصل او زنده و شادم گر بخواهي كه بگيري تو اميدم نشوم حامي تو *** به خدا كي دهم از دست،من احسانش را نتوان گفت در آن حد كه شود كافي تو *** بار الها گر از آن باده ي نابت قدحي لطف كني بدوم با سر و صد پا كه شوم فاني تو ****** *پياله...*
+ نوشته شده توسط پياله... در شنبه هشتم بهمن 1384 |