تبليغاتX
ساقی
بسم الله الرحمن الرحیم

" نویسنده: همیشه بهار

جمعه 15 تير1386 ساعت: 18:50

چگونه می خوانی حدیث غربت حسین و عباس را در این زمانه؟
با چه کلامی؟
با چه بیانی؟
که حسین هنوز هم علی اصغر را بر دستانش گرفته و فریاد میزند...
که هنوز عباس دستانش بریده می شود.....
چگونه است که نمی سوزیم
در قتلگاه این روزگار که ما میسازیم...
قتلگاهی که هر روز حسین و یارانش در آن کشته می شوند و ما را توان شنیدمان نیست
چگونه است....
کدامین حسین را با صدایی بلند میخوانیم
کدامین حسین را...
حسین هنوز در کوچه های بی عدالتی ما به خاک و خون کشیده می شود
قیمه و آش رشته و شله زرد می شود
تا ما نبینیم
کودکانی که هر روز در اعتیاد،فحشا و فقر و محرومیت می میمرند
کودکانی که هنوز قربانی می شوند...
چگونه است که این فریاد را نمی شنویم

آیا دوست من توان رد شدن از این بیابانت هست؟
بیابان امروز ما...
که هنوز هم از عدالت و عشق و انصاف و مسلمانی
در آن هیچ خبری نیست
آیا دوست من حسین را در این بیابان زیارت کرده ای؟ "

.
.
.
.
روحم به تشنگی خو گرفته است انگار....وای بحالش!!
 
یا علی(ع) مددی
+ نوشته شده توسط پياله... در شنبه شانزدهم تیر 1386 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نه دیروز!

که انگار همین امروز است....

که دارم آماده می شوم تا بروم...

 

کربلا..............................................

 

10/تیر/1385 بود....

 

ها.....چند روز دیگر می رود...همسفرم را می گویم..

پای پیاده تا کربلا..... یکماهی طول می کشد........تا سوخته شوی.........  باید پاهایت تاول بزند....

باید رمقش گرفته شود....رگهایش بیرون بزند..... از جگرت بخار بلند شود.........وجودت آتش بگیرد...از گرما... وقتی که سوختی....آنوقت بدان که رسیده ای.......فرقی نمی کند...روی زمین.... یا بیرون از آن........وقتی رسیدی........آنوقت یادت باشد همسفر.....که روزی با هم رفتیم زیارت دوره.......که با هم بودیم بالای گودال قتلگاه...... که من فریاد می زدم و تو.......تو ساکت بودی......... و آرام نگاه می کردی....و من تعجب کردم.....که خودت گفته بودی .... اگر مداح خوبی نباشد ..... بچه ها را بغض خفه می کند.....که بچه ها طاقت آن همه سنگینی و فشار را ندارند..... پس حق داشتم ....که تعجب کنم.....که بالای گودال قتلگاه نشسته باشی وآرام......................................ها.....همسفر............

الان که می روی همسفر! نمی دانم که دیگر می بینمت یا نه.......... ولی یادمت نمی رود........که نگاهت پر بود از اشتیاق رفتن.........گفتمت اگر یادت باشد......که تو هم رفتنی هستی............

خدا به همراهت.....ولی یادت باشد همسفر......که روزی "با هم" رفتیم زیارت دوره.......که "با هم" بودیم بالای گودال قتلگاه...............................ها....همسفر.................................................

 

یا علی(ع) مددی

 

پ.ن: خیلی که سعی کنم دقیق و خوشبین باشم، دقیقا پانزدهم مرداد باید برگشته باشی، اما...

 

+ نوشته شده توسط پياله... در یکشنبه دهم تیر 1386 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم،

 

آنها از حمل آن سربرتافتند، و از آن هراسیدند؛

 

اما انسان آن را بر دوش کشید؛ او بسیار ظالم و جاهل بود.

 

هدف این بود که خداوند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک را عذاب کند،

 

و خدا رحمت خود را بر مردان و زنان با ایمان بفرستد؛

 

خداوند همواره آمرزنده و مهربان است.

 

احزاب/72 و 73

 

 

براستی این امانت چیست؟! که آسمان عظمتش را برنتابید

 

و زمین از قبولش سرتابید و کوه از سنگینیش واتابید؟

 

"اهمیت" در آگاهی به چیستی امانت نهفته است

 

یا در عظمت اطمینان خالق به مخلوق خویش؟

 

تفسیر این نشانه ها...

 

یا علی(ع) مددی

 

+ نوشته شده توسط پياله... در جمعه هشتم تیر 1386 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام....

 

دوستان عزیز و گرامیم*

 

لحظه های ناب و سرشار از زندگی را با تک تک ذرات وجودم

 

برای شما آرزومندم و دعا می کنم

 

ذرّه ذرّه ی عشق و زیباییِ این لحظه های ناب را زندگی کنید.....

 

از آفریننده ی مهربانم  برای شما سعادتی همیشگی و نهایتی خیر را خواهانم...

 

عشقتان پایدار..

 

امیدتان ماندگار...

 

وجودتان برقرار......

 

همیشه باشید و باشید و باشید..... موفق و سربلند.... مهربان و صبور.... بزرگوار و فکور....

 

و............ عاقبت بخیر  در پناهِ پناه*

 

 

" به بهانه ی بدرقه ی چهار سال زندگی که گذشت آنگونه که ساختیمش

 و پیشواز یک عمر زندگی که می گذرد،  همانگونه که بسازیمش......"

 

یا علی(ع) مددی

 

+ نوشته شده توسط پياله... در چهارشنبه ششم تیر 1386 |